____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه³²
که رفتم تو بغل یه نفر....
فکر کنم کوک بود...
خواستم بیام عقب که محکم کمرمو گرفت
-چ..چیکار م...میکنی؟
+چرا لباستو عوض کردی؟
خیلی که بهت میومد(نیشخند)
سرشو توی گردنم فرو برد و عمیق بویید
+چرا همیشه اینقدر بوی خوبی میدی؟(خمار و آروم)
-و..ولم کن...
منی که پسری نبود کتک نزده باشم در برابر کوک مثل یه بچه 5 ساله شده بودم
-هوییییی
خرههه
ولم کن
دستشو دور کمرم کشید و گفت:
+چه خوش هیکلل
-آخرین هشداره یا ولم میکنی یا....
+دیگه نمیتونم
سرشو کمی پایین آورد تا به صورتم برسه
-مرتیکه...
که با بوسه محکمش روی لبم حرفم خورده شد...
چشمام از تعجب چهارتا شده بود..
با لذت لبامو میمکید
و منم مدام به شونهاش میکوبیدم
اما هیچ تاثیری نداشت و اون وحشیانه تر میبوسید
که زبونشو وارد دهنم کرد...
یه حس عجیب داشتم..
حسی که تا حالا تجربش نکردم
انگار با وجود اینکه میدونم اشتباهه بازم میخوامش
اما اشتباه، اشتباهه
برای اینکه شاید بیخیال بشه..
لبشو با تمام قدرت گاز گرفتم
که باعث شد کمی ازم فاصله بگیره
منم سریع ازش دور شدم
دستمو بالا بردم که بزنم تو گوشش
که دستمو تو هوا نگه داشت
-چه گوهی میخوریی
+حتی اگه لبمو تیکه تیکه هم کنی دیگه ولت نمیکنم
اون جلوتر میومد و من هی عقبتر میرفتم...
تا جایی که پام به تخت گیر کرد افتادم رو تخت
اونم روم خیمه زد
و اون یکی دستمم رو گرفت و دستامو بالای سرم قفل کرد
-ولم کنننن
اما هیچ کدوم از حرفام ذرهای روش تاثیر نداشت
فقط یه چیز گفت:
+وقتی کرم میریزی از این لباسا میپوشی باید پاشم وایسی...(خمار)
سرشو توی گردنم فرو برد و دوباره عمیق بویید
و بعد گردنمو مکید
ناخواسته اه کوچیکی از دهنم بیرون پرید
که باعث شد لبخند رضایتی رو لبش بشینه
اما خب انگار خودم یه چیز میخواستم و بدنم چیز دیگه
تو ذهنم فقط به خودم میگفتم
هی رایا جمع کن خودتو اون داداشتههه
دستام بالای سرم قفل شده بود و نمیتونستم کاری کنم
فقط تقلا میکردم
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
که رفتم تو بغل یه نفر....
فکر کنم کوک بود...
خواستم بیام عقب که محکم کمرمو گرفت
-چ..چیکار م...میکنی؟
+چرا لباستو عوض کردی؟
خیلی که بهت میومد(نیشخند)
سرشو توی گردنم فرو برد و عمیق بویید
+چرا همیشه اینقدر بوی خوبی میدی؟(خمار و آروم)
-و..ولم کن...
منی که پسری نبود کتک نزده باشم در برابر کوک مثل یه بچه 5 ساله شده بودم
-هوییییی
خرههه
ولم کن
دستشو دور کمرم کشید و گفت:
+چه خوش هیکلل
-آخرین هشداره یا ولم میکنی یا....
+دیگه نمیتونم
سرشو کمی پایین آورد تا به صورتم برسه
-مرتیکه...
که با بوسه محکمش روی لبم حرفم خورده شد...
چشمام از تعجب چهارتا شده بود..
با لذت لبامو میمکید
و منم مدام به شونهاش میکوبیدم
اما هیچ تاثیری نداشت و اون وحشیانه تر میبوسید
که زبونشو وارد دهنم کرد...
یه حس عجیب داشتم..
حسی که تا حالا تجربش نکردم
انگار با وجود اینکه میدونم اشتباهه بازم میخوامش
اما اشتباه، اشتباهه
برای اینکه شاید بیخیال بشه..
لبشو با تمام قدرت گاز گرفتم
که باعث شد کمی ازم فاصله بگیره
منم سریع ازش دور شدم
دستمو بالا بردم که بزنم تو گوشش
که دستمو تو هوا نگه داشت
-چه گوهی میخوریی
+حتی اگه لبمو تیکه تیکه هم کنی دیگه ولت نمیکنم
اون جلوتر میومد و من هی عقبتر میرفتم...
تا جایی که پام به تخت گیر کرد افتادم رو تخت
اونم روم خیمه زد
و اون یکی دستمم رو گرفت و دستامو بالای سرم قفل کرد
-ولم کنننن
اما هیچ کدوم از حرفام ذرهای روش تاثیر نداشت
فقط یه چیز گفت:
+وقتی کرم میریزی از این لباسا میپوشی باید پاشم وایسی...(خمار)
سرشو توی گردنم فرو برد و دوباره عمیق بویید
و بعد گردنمو مکید
ناخواسته اه کوچیکی از دهنم بیرون پرید
که باعث شد لبخند رضایتی رو لبش بشینه
اما خب انگار خودم یه چیز میخواستم و بدنم چیز دیگه
تو ذهنم فقط به خودم میگفتم
هی رایا جمع کن خودتو اون داداشتههه
دستام بالای سرم قفل شده بود و نمیتونستم کاری کنم
فقط تقلا میکردم
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۲.۶k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط